دلتنگی (۳/۱/۸۲)

قبل از هر چيز از امير عزيز بخاطر لطفی که به ماداشته تشکر می کنيم !

دلم خيلی کوچولوئه !
قدّ يه گنجيش !
دلم برا بهترين دوستم تنگ شده ! برای گلی !
نه من می تونم براش زنگ بزنم نه اوون می تونه برای من ! خنده داره نه ؟!
دوستی با اعمال شاقّه !!!
دلم ميخواد از حياط پارک نزديک خونشون يه بغل بنفشه بچينم و يه تاج خيلی خوشگل براش درست کنم !
از همون بنفشه هائی که پارسال برا چيدنشون کفششو خيس کرد - يه قلب کوچولو بسازم و جای سنجاق سينه بزنم رو پيرهنش !
قرارمون بود که حرفای خصوصيمون رو تو وبلاگ نزنيم !
ولی شما داروئی برای دلتنگی سراغ داريد ؟!
دلم ميخواد الان پيشم بود و با یه فال از اوون کتاب حافظ پاره پورش دلمو می برد تا ته اقيانوس لذت !
نمی دونم برای شما هيچ وقت پيش اوومده يا نه ؟
همه اوونائی که بايد دوستت داشته باشن دوستت دارن ! هر کدوم هم از جنس خودش ! مامانت ! داداشات ! خانوادت ! همه . . . ! همه از جنس خوشون ! دوست داشتن هر کدوم با يکی ديگه فرق ميکنه ! و همه هم دوستت دارن . تو هم همينطور !
ولی . . .
يه کتاب شعر انگليسی داشتم که نمی دونم کی دودرش کرد !
ازش يه شعر يادمه که خيلی نازه :
دوستت ندارم !
نه ! دوستت ندارم !
ولی هنگامی که نيستی غمگينم !
دوستت ندارم !
ولی نمی دانم چرا آنهائی که دوستشان دارم بيشتر شبيه تو نيستند!
و صدايشان بيشتر به صدای تو نمی ماند !
دوستت ندارم !


دلم برات تنگ شده گلی ! کاش اينجا بودی !


/ 0 نظر / 4 بازدید