بهاريه (۲/۱/۸۲)

شب آخر سال ۸۲ رو تا تحويل بيدار بودم !
اونشب خيلی فکر کردم !
مثه حسابدارا که يه تراز مالی آخره سال ميگيرن خواستم يه تراز عملکرد بگيرم !
خواستم ببينم من که ادعاي سی پی ام دارم خودم کجاي اين مسير بحرانی ام ! مسير بحراني زندگی ! مسير بحرانی وجود ! دنيای پر تلاطم يک آدم !
ميدونی چی تو کلم بود ؟
هيچ ! تو اين فکر بودم که کفه بدی ها و خوبی هام کدومشون سنگي» تره ؟ ! آخرشم رسيدم سرجای اولم !
خدايا بيا و اين ستون پيام پائينو کليک کن و يه ميل بهم بزن که واسه چي منو آفريدی !
اصلا آدما رو واسه چي آفريدی ؟
ما وظيفمون تو اين دنيا چيه ؟
يه مهندس خونه ای می سازه که چند نفری توش راحت باشن ! يه خياط لباسی می دوزه که يکی بپوشه ! يه پزشک مي خواد مرض يکی رو شفا بده ! يه راننده می خواد يکی رو برسونه خونش ! و ...
همه اينا واسه پول درآوردنه !
اما پول برای چی؟
همه شغل ها جوری بهم وابسته اند که مثلا پزشکه پولی رو که از يه راننده و . . . می گيره ! رو ميده مهندسه براش خونه بسازه ! يه مقداري ازش ميده لباس ميدوزه ! يه مقداري‌هم ميده به يه راننده ديگه که مثلا سرويس مدرسه بچش شه ! و همينطور همه پولا رو ميده به صاحبای مشاغل ديگه ! و . . .
آره ! همه ما تو يه چرخه داريم زندگی می کنيم !
تو اکوسيستمی که زنجيره هاش پوله !
همه اينا رو گفتم که بگم چی ميشد که زنجيرای ارتباطی اين اکوسيستم محبت بود ! نه پول !
اونوقت پزشکه از روی مهر يه مريضو درمون ميکرد ! مهندسه از روی عشق واسه يکی خونه می ساخت ! وقتی سوار ماشين می شدی راننده هه بدون هيچ چشمداشتی !!! می گفت دوست دارم برسونمت ! و . . .
اونوقت ديگه کلاه برداری هيچ معنائی نداشت ! هيچ !
اونوقت ديگه هيچ بيکاري نبود !
اونوقت ديگه هيچ زندانی وجود نداشت !
اونوقت ديگه هيچ کی با هيچ کی جنگ نمی کرد !
اونوقت ديگه دوستت دارم فقط معنی دوستت دارم داشت !


/ 0 نظر / 4 بازدید